غم
بمخور
غم
بمخور
امروز میخوام از یه دل شکسته براتون بگم.دل شکسته ی دارا که سارا خانم چادری اون رو شکست.
ماجرا از اونجا شروع شد که دارا و سارا به همراه چند نفر دیگه از جمله هری پاتر، شرک،فیونا،باربی و... توی یه دانشگاه وتوی یه رشته قبول شدن.دارا از همون اول اول اول عاشق سارا شد.دارا با هری پاتر هم از همون اول...دوست شد اونم چی دوست صمیمی.تا یه مدت دارا از عشقش به سارا به هیچکس چیزی نگفت بجز به هری تا اینکه همه ی همکلاسی ها فهمیدن و دارا که به هری پاتر خیلی اعتماد داشت فرستادش تا به سارا موضوع رو بگه.
ادامه ی ماجرا در روز های بعد.
و حالا ادامه ی ماجرا
از بد روزگار هری هم از دوست سارا خوشش اومده بود و با هم به توافق رسیده بودن،بگو برای چی ..ازدواج.این سارا خانم (چادری)همیشه به فیونا،باربی وبقیه دخترای کلاس گیر میداد که شماها با پسرای کلاس زیاد دوست شدید و از این حرفها وطوری حرف میزد که انگار خودش خیلی...
بقیه بعدا
خلاصه اینکه بعد از چهار سال ما فهمیدیم سارا خانم چادری با هری پاتر بد جنس روی هم ریختن وسر دارای بی چاره رو با دو ست سارا که قرار بود با هری ... از دواج کنه رو کلاه گذاشتن اونم چه کلاهی.
به دل بگو کمی وایسه...
اگه دلتون خواست برام پیام بزارید.
در دل شوریده ات گر رفته سامان غم مخور
بر سر راهت بود کوه تا به معشوقت رسی
راه سفر گیر و کوه بر کن ز بنیان غم مخور
گر چه مرا غم گرفت از بر تو با من باش عزیز
یوسف ما گر تویی بازایی به کنعان غم مخور
این غم من ار خدا دانست امیدم هم به اوست
چون که خدا گفت:چو باشی سوی یزدان غم مخور
ای که طراری کنی غم از دلم برداشته ای
این دل آواره را کردی تو بوستان غم مخور
بر پل صراط نلغزد پای مجنونی چومن
آتش دوزخ شود بر ما گلستان غم مخور
عاشق بی دل منم معشوق ندانستم که کیست
عاشق و معشوق ندارند غم ز طوفان غم مخور
هانای من چه زیباست او گل ناز باباست
هانا برای این دل او گل باز باباست
با خنده های هانا می تپد این دل من
هر صبح صدای نازش راز ونیاز باباست
هانا اگر بخوابد خواب بابا ببیند
هانا که خود ندانست او یکه راز باباست
بابا نوای روحش بسته به یک نگاه است
هانا صدای قلبش ضربه ی ساز باباست
بابا به هر مکانی از گل خود کند یاد
هانا چرا نداند شیب و فراز باباست
بابا امید خود را بسته به یک اقاقی
هانا که دیده آن راشور و آواز باباست
به خال هندویش بخشم سمر قند و بخارا را
"حافظ"
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر ودست و دل و پا را
هر آن کس که می بخشد زملک خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
"صائب"
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم همه روح اجزا را
هر آن کس که می بخشد به سان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و دل و پا را "شهریار"
عشق تو به کدامین سوی میکشاند مرا
لحظه ای درنگ
آفتاب ز سوی دیگر می تابد
دار ابر را
دخترکانی می بافند که عریانی شان در سکوت می یابد حجاب
گرمی نگاهت
یخم را آب می کند
من می مانم تو
می روی زیر باران
می مانی
می ریزی
شکوفا می شوی
جوانی باکره ی بهار را می بخشد به من
پر می زنم
عاشق می شوم
در خلوت خود
چون قو می میرم.
زندگی حقیقتی تلخ
و ادامه ی آن اجبار
مرگ خود واقعیت
و پسرک هم چنان در خلوت خود فریادمیزد
بیایید"آهای بیایید
کفشهایتان کو؟
بیاورید واکس بزنم
آهای بازرگان "راننده"معلم"...
کفشهایتان را واکس زده ام
دیگر کسی نمانده
فقط خدا مانده
کفشهایش را روزی در کوچه پس کوچه های
شهرمان واکس خواهم زد...
خدا می آید هر شب
ولی من خوابم
امشب باید بیدار بمانم
کفشهایش خراب می شود
شاید پول نداشته باشد
خجالت بکشد
من از او پول نخواهم گرفت
هر چند مادرم مریض است
مادرم میگوید:
ما هر چه داریم از خداست
پس این واکس و فرچه ی من هم مال خداست
اگر خدا نبود چه می کردم...؟
باید پیدایش کنم
کفشها یش"کفشهایش...